تو مي تواني دوستي مرا نپذيري . مي تواني مرا از
خود براني . مي تواني روي از من بگرداني و براي هميشه مرا از ديدار خود
محروم كني ... منهم مي توانم تو را نبينم . مي توانم روز ها و شبها بدون
ديدار تو بسر برم . مي توانم چشمانم را از سر راه تو بگردانم و به سوي تو
خيره نشوم . مي توانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاري نكند . مي
توانم گوشم را از شنيدن آهنگ صدايت بي نصيب نمايم . ولي ....قلبم.... او
ديگر در اختيار من نيست . او تا زنده ام بياد تو خواهد طپيد او در درون
خود بخاطر تو خواهد ناليد.
مگر ترانه هاي آسماني عشاق و سرودهاي ملكوتي دلباختگان بگوش تو نمي رسد؟
تمام هستي من ، چرا دوستم نمي داري؟
وسيله
اي جز رابطه اي كه قلب ها را به يكديگر نزديك مي كند ندارم. تصور مي نمايم
كه گه گاه به كمان احساسات كسي كه مدتهاست او را فراموش كرده اي پي ببري و
اندكي او را بخاطر بياوري.
نمي دانم آيا سزاوارم كه به اين دستاويز اميدوار باشم؟
مگر نمي گفتي قلب تو جايگاه عشق و آرزوي منست؟
مگر نمي گفتي نگاه تو مرا به بهشت مي رساند؟
مگر نمي گفتي زندگاني خويش را براي تو مي خواهم؟
پس چه شد؟ چرا در تاريكي زندگي رهايم ساختي؟
فرشتگاني
كه سوگند عشق و وفاداري ترا شنيده اند هنوز با انديشه هاي من بازي مي
كنند. بلبلاني كه در كنار دلهاي ما نغمه سرائي كرده اند هنوز در گوشه و
كنار زمزمه مي كنند و بر دل دور افتاده من سلام مي گويند.
راستي ، آن
همه لطف و پاكدلي به كجا رفت؟ چرا سعادتي كه بر هستي من سايه افكنده بود ،
بدين زودي در تاريكيهاي سرشك و اندوه پنهان گرديد؟ مگر ممكن است دليكه به
نور عشق و فضيلت ، گرمي و روشني يافته است بدين زودي سرد و خاموش گردد؟
آيا
بياد مي آوري آن روزهاي گذشته و آن عهد و پيمان هايي را كه دلهاي ما را
بهم پيوست ؟ بدانگونه كه اگر كسي مي گفت اين رابطه را روزگار برهم مي زند
، بر او مي خنديديم. مگر تو بمن نمي گفتي كه زندگي را دوست مي داري زيرا
من زنده ام ؟
از آنچه بر ماگذشته تو را چيزي نمي گويم....ولي متاسفم بر
آن نهالي كه با چه اميدهايش كاشتم و چون زمان گلش ، در رسيد آن گل را باد
سوزاني خشكاند. آري غنچه عشق ما نشكفته پژمرده شد. اگر فرشته مي تواند
آدمي را كيفر كند اين منتهاي شدت كيفر است.
اي كاش گذشته را فراموش مي
كردم و به دلخوشي پيشين باز مي گشتم . آيا بياد مي آوري آن روز را كه مي
گفتي تو اين لبخند را از لبان فرشته ربوده اي ؟ اينك كجايي كه ببيني آن
لبخند چه بر سرش امده.
خط خطی شده توسط غزل در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 20:8 موضوع | لینک ثابت
من در حدود يك ساله كه دارم وبلاگ مي نويسم
و شما دوستان هميشه با نظرهاي خودتون من را رو خوشحال كردين
بچه ها اين بار در اين كامنت دوست دارم نظرهاتون را در مورد من بدين
(البته از روي نوشته هايم) كه آيا بايد تغيير كنم تا بهتر بشم يا ... همينطوري
خوبم.دوست دارم كه نظرتون را بدونم.
دوستاي خوبم خيلي دوستتون دارم.
چون بعد از خدا و پدر و مادر شما هستين كه با من هستين.
دوستان ما بچه هاي ايران (خصوصآ من) خيلي تنهاييم.
خط خطی شده توسط غزل در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 14:42 موضوع | لینک ثابت
اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم اگه بگم تو آسمون عشق من فقط تویی اگه بگم بهونه ای هر نفسم فقط تویی اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی اگه بگم بال منی لحظه ای پرواز منی میشی برام ماه شبای بی سحر؟ میشی برام ستاره ی راه سفر؟ ولی بدون هرجا باشی یا نباشی مال منی
خط خطی شده توسط غزل در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 1:45 موضوع | لینک ثابت
پسرو دختر جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
دختر جوان: یواش تر برو من می ترسم!
پسر جوان: نه این جوری خیلی بهتره!!
دختر جوان: خواهش میکنم، من خیلی می ترسم!
پسر جوان: خوب اما اول باید بگی که دوستم داری!!
دختر جوان: دوستت دارم،حالا میشه یواش تر برونی!
پسر جوان: منو محکم بگیر!
دختر جوان: خوب، حالا میشه یواش تر بری!
پسر جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
روز بعد، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت. پسر جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون این که دختر جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را برسر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند!!!!!
خط خطی شده توسط غزل در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 21:6 موضوع عشقولانه | لینک ثابت
دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ......
ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم
استشمام كنم....
رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت
هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......
حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چدلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ......
ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....
رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......
حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....
ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....
براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...
آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...
دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت.
صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....
اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم طور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....
ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....
براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...
آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...
دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت.
صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....
اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
خط خطی شده توسط غزل در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 20:29 موضوع | لینک ثابت
دلتنگی حسی است که به سراغت میآید .و هر چند راه را برویش ببندی و درها را بروی
آمدنش قفل کنی می آید .مي آيد تا به تو اثبات كند كسي هست كه دلت برايش تنگ
ميشود،ميآيد تا به تو اثبات كند كسي هست كه دوستش داري...و هرچند عشق را نشانسي
،دلتنگي ها قدم به قدم "دوست داشتن"را براي تو معنا خواهد كرد...
امروز آمده ام تا بگويم كه دلتنگم...از همان جنس دلتنگي ها و درد هاي شيرين...دلتنگ همان
معجزه اي كه به صداقت رخ داد و براي هميشه به ياد و خاطرم نشست...آمده ام تا بگويم
،انگار دلتنگي مرا پاياني نيست...آمده ام تا بگويم مرد كه دلتنگ ميشود نمينالد...اشك
نميريزد...بلكه مثل من درون خودش فرياد ميكشد...آري دلتنگ توام ...دلتنگ تو...
بگذار نامت را دوباره فرياد بكشم....
خط خطی شده توسط غزل در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 20:27 موضوع | لینک ثابت
الو سلام منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است .
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الودوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابی از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمی رسد کمی بلند تر
صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه می دهی برايت درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوی خود تا سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته خانه ی شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ می زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
دوباره ...
تا خدا خداست...
خط خطی شده توسط غزل در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 20:26 موضوع | لینک ثابت
بی صدا باید گذشت...بی صدا ماندن برایم عادت
است...
هر کسی پیمان خود با من ببست..دست آخر باز
تنهایم گذاشت..
محض تسکین دل غمگینم...با خودم می
گویم..آدمی تنها که باشد راحت است....
تا کجا باید رفت؟آخر عشق کجاست؟
آخرش شوق وصال است و یا درد فراق؟
با توام آی خدا..این دگر چیست به من بخشیدی؟
عشق هم شد رحمت؟رحمتت بر سر ما زحمت
شد......
تو خودت هستی و بس...و دگر مثل خودت نیست
کسی....
تو که عاشق نشدی...چون تو یکتایی و مانندت
نیست...
تو به ما می خندی؟؟یا که با ما سر شوخی
داری؟
حال عاشق که دلش بشکسته خنده هم می
خواهد!!!!!
خط خطی شده توسط غزل در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 20:25 موضوع | لینک ثابت
زندگي ادامه داره حتي وقتي تو نباشي
اگه آشنابموني يا مثل غريبه ها شي
حتي وقتي واژه عشق با خيانت هم نفس شه
يااگه تموم دنيا واسه پرامون قفس شه
نه خزون نه بهار انگاري روزگار تو رو ازدل من مي رنجوند
ديگه توهرقدم مي گذشتي ازم قلبمو مي لرزوند
زندگي ادامه داره به جلو قصه تكرار
حتي وقتي نبض ساعت بخوابه رودست ديوار
حتي وقتي شعله عشق تونگاهي بي رمق شه
يااگه دفتر شادي روزي خالي ازورق شه
زندگي ادامه داره خوب وبد سفيد ومشكي
تازمانيكه يه لبخندمي شكفه مي چكه اشكي
كسي پله هاي اون روبه عقب برنمي گرده
ولي مي تونه ببينه كه گذشته ها چه كرده
زندگي ادامه داره با من و تو بي من وتو
اين دو روززندگي رو بيا همراه دلم شو
خط خطی شده توسط غزل در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 20:17 موضوع | لینک ثابت
خط خطی شده توسط غزل در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 20:53 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
سلام
من یه عاشق تنهام که عشقم دلمو شکونده و تنهام گذاشته
خوشحالم که بهم سر زدین
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY